یلدا مبارک

با گيسواني به رنگ شب و پريشان چون دل شيداي عاشقان به شكوه يك افسانه كهن به ناز مي خرامد.

او را از نجواي لالايي مادرم، از گرماي دستان چروكيده مادربزرگ آنگاه كه  پاي كرسي ،سر بز زانوانش به ديدار شيرين ترين روياهايم مي رفتم ، او را از انشاهاي كودكانه، سرسره‌هاي يخي و آدم برفي وسط حياط قديمي مدرسه ، او را از فرياد ميوه فروش‌ها و پاكتهاي آجيل در دستان مهربان پدر، او را از سرخي دانه هاي انار و خوشرنگي هندوانه -- او را از حافظ و شاهنامه و صداي مخملي پدربزرگ -- او را از تاريخ كهن يك ملت مي شناسم.

يلدا ، عروس زيباي قصه‌هاي هزار و يك شب شهرزاد قصه گو، امشب به ناز مي خرامد تا سحرگاهان پاي به حجله خورشيد نهد.

بايد كه دستان ظريفش را بگيرم و با پيچ و خم اندام زيبايش رقصي به شكوه قوم آريايي را شادمانه بيازمايم.

باشد كه شادي‌ام را با آنانكه مهرم را مي طلبند به رسم آيين مهر پرستي و مهر ورزي قسمت كنم .

” يلدا مبارك ”

تكتم

زیباترین ترانه

با معصومیتی آشنا

از نهایت سکوت حرف می زنم.

آنجا که در بی کرانه ها ،

اوج می گیرد

سیمرغ اندیشه ،

و رنگ می بازد

در آیینه احساس ،

روی شرمگین واژگان .

آنجا که قلم ناتوان  است ،

و زبان قاصر،

و واژکان چه اندک!

 

به من گوش بسپار !

به نوای سوزناک روحم

و فریاد یاخته های تنم

آیا می شنوی

غریو این سروش آسمانی را ؟

 

به من بنگر !

نگاهت را میهمان کن،

در دشتهای سبزی

که می پرورانند به دامن

تن لطیف هزاران شقایق را .

 

 بنوش از جامهایی زمردین

که بی دریغ تهی می شوند 

تا بنوازند این  گلدشت عاشق  را  

 

 در بلندای پرشکوه سکوت ،

دستان نجیبت را

به دستان لرزانی بسپار

که  با تو نجوا می کنند

زیباترین ترانه خاموش را

 

ژرف بنگر و هیچ مگوی !

 

 

تکتم

 

 

من زن هستم - شعري از لينا روزبه حيدري - خبرنگار

*می گویند

مرا آفریدند

از استخوان دنده چپ مردی

به نام آدم

حوایم نامیدند

یعنی زندگی

تا در کنار آدم

یعنی انسان

همراه و هم صدا

باشم

 

* می گویند

میوه سیب را من خوردم

شاید هم گندم را

و مرا به نزول انسان از بهشت

محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم

و یا شاید سیب

چشمان شان باز گردید

مرا دیدند

مرا در برگ ها پیچیدند

مرا پیچیدند در برگ ها

تا شاید

راه نجاتی را از معصیتم

پیدا کنند

 

* نسل انسان زاده منست

من

حوا

فریب خوردۀ شیطان

و می گویند

که درد و زجر انسان هم

زاده منست

زاده حوا

که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند

 

* شاید گناه من باشد

شاید هم از فرشته ای از نسل آتش

که صداقت و سادگی مرا

به بازی گرفت و فریبم داد

مثل همه که فریبم می دهند

اقرار می کنم

دلی پاک

معصومیتی از تبار فرشتگان

و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

 

* با گذشت قرن ها

باز هم آمدم

ابراهیم زادۀ من بود

و اسماعیل پروردۀ من

گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید

گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند

و گاه خدیجه،  در رکاب مردی که محمد اش خواندند

 

* فاطمه من بودم

زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم

من بودم

زن لوط و زن ابولهب و زن نوح

ملکه سبا

من بودم و

فاطمه زهرا هم من

 

* گاه بهشت را زیر پایم نهادند و

گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند

گاه سنگبارانم نمودند و

گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم

اشک ریختند

گاه زندانیم کردند و

گاه با آزادی حضورم جنگیدند و

گاه قربانی غرورم نمودند و

گاه بازیچه خواهشهایم کردند

 

* اما حقیقت بودنم را

و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را

بر برگ برگ روزگار

هرگز

منکر نخواهند شد

 

* من

مادر نسل انسان ام

من

حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام

مریمم

من

درست همانند رنگین کمان

رنگ هایی دارم روشن و تیره

و حوا مثل توست ای آدم

اختلاطی از خوب و بد

و خلقتی از خلاقی که مرا

درست همزمان با تو آفرید

 

*

بیاموز

که من

نه از پهلوی چپ ات

بلکه

استوار، رسا و همطراز

با تو

زاده شدم

بیاموز که من

مادر این دهرم و تو

مثل دیگران

زاده من!