با معصومیتی آشنا

از نهایت سکوت حرف می زنم.

آنجا که در بی کرانه ها ،

اوج می گیرد

سیمرغ اندیشه ،

و رنگ می بازد

در آیینه احساس ،

روی شرمگین واژگان .

آنجا که قلم ناتوان  است ،

و زبان قاصر،

و واژکان چه اندک!

 

به من گوش بسپار !

به نوای سوزناک روحم

و فریاد یاخته های تنم

آیا می شنوی

غریو این سروش آسمانی را ؟

 

به من بنگر !

نگاهت را میهمان کن،

در دشتهای سبزی

که می پرورانند به دامن

تن لطیف هزاران شقایق را .

 

 بنوش از جامهایی زمردین

که بی دریغ تهی می شوند 

تا بنوازند این  گلدشت عاشق  را  

 

 در بلندای پرشکوه سکوت ،

دستان نجیبت را

به دستان لرزانی بسپار

که  با تو نجوا می کنند

زیباترین ترانه خاموش را

 

ژرف بنگر و هیچ مگوی !

 

 

تکتم