انسان باشیم - فریدون مشیری
دانه می چید کبوتر، به سرافشانی بید
لانه می ساخت پرستو، به تماشا خورشید
صبح ، از برج سپیداران ، می آید باز
روز ، با شادی گنجشگان ، می شد آغاز .
نغمه سازانِ سراپردة دستان و نوا
روی این سبزة گسترده سراپرده رها .
دشت ، همچون پر پروانه پًر از نقش و نگار
پر زنان هر سو پروانه رنگین بهار .
هست و من یافته ام در همه ذرات ، بسی
روح شیدای کسی، نور و نسیم نفسی!
می دمد در همه ، این روح نوازشگر پاک
می وزد بر همه ، این نور و نسیم از دل خاک !
چشم اگر هست به پیدا و ناپیدا باز
نیک بیند که چو غوغاست درین چشم انداز:
مهر، چون مادر، می تابد، سرشار از مهر
نور می بارد از آینه پاک سپهر
می تپد گرم، هم آواز زمان ، قلب زمین
موج موسیقی رویش ! چه خوش افکنده طنین
ابر ، می آید سر تا پا ایثار و نثار
سینه ریزش را می بخشد بر شالیزار
رود ، می گرید تا سبزه بخندد شاداب
آب ، می خواهد جاری کند از چوب ، گلاب !
خاک ، می کوشد ، تا دانه نماید پرواز !
باد ، می رقصد تا غنچه بخواند آواز !
مرغ ، می خواند تا سنگ نباشد دلتنگ
مهر، می خواهد تا لعل بسازد از سنگ !
تاک ، صد بوسه ز خورشید رباید از دور
تا که صد خوشه چو خورشید برآرد انگور !
سرو، نیلوفر نشکفتة نوخاسته را
می دهد یاری کز شاخه بیاید بالا!
سرخوشانند، ستایشگر خورشید و زمین
همه مهر است و محبت ، نه جدال است و نه کین .
اشک می جوشد در چشمة چشمم ناگاه
بغض می پیچد در سینه سوزانم ، آه !

بشنو از ني چون حكايت مي كند